شهر مادری
این شهر مادری،بوی مرگ می دهددرها همه بسته سوی رنج می روددیریست نهان بود افق هر نگاه مافصلی همه پاییز روی برگ میدوداز دیو و دد ملولم و این آفتاب رادر غربت پگاه اگر ،بوی درد می هد هر لاله ای که بخون غلتد و چنینبی قرار از قرار، رخ شرق می دمداشکی دوید و چشم در خروش آهپلکی به رنگ راه ،چنین برق میزندهر آتشی که به دل زد اگر نسوخت این نسل سوخته چرا سرد می زندشیخ گرچه همی گشت در پی خداگم بود خدا گرچه همه فرق میدهدازغربت و فرقت اگرم یاد،می نکرداین شهر چرا باور این برگ می زند/سجادنعلبندی @۲آذر۱۴۰۰ ...
ادامه مطلب